X
تبلیغات
رایتل
یک دونده:ره رو آن است که آهسته و پیوسته رود، نه گهی تند و گهی خسته رود.مهسا: تنها راهزنی که دار و ندار آدمی را به یغما می برد اندیشه های منفی خود اوست زیرا هیچ کس جز خود آدمی چیزی به خود نمی دهد و هیچ کس جز خود آدمی چیزی را از خود دریغ نمی دارد. علی:بزرگترین گناه نا امیدی است( امام علی ع). سعیده سیدی: همیشه قیمتی ترین چیزها آنهایی نیستند که در دوردستها دنبالشان میگردیم؛گاهی همه هستی در کنار ماست،واین کم سویی چشمهاست که مارا به بیراهه می اندازد، حسین:ما نمی توانیم دیروز را تغییر دهیم ولی می توانیم فردایمان را با امروز بسازیم. ندامنصوریان:بزرگترین هدفی را که می خواهید تا یکسال دیگر به آن دست یابید مشخص کنی۰ آنتونی رابینز> . ... .در قسمت (ورود ممنوع) منتظر جملاتتون هستم وبلاگ گروهی دانشجویان دانشگاه کاویان

وبلاگ گروهی دانشجویان دانشگاه کاویان
 
ما برآنیم تا نظرات خود را در مورد مسایل مختلف اعم از بازاریابی، مدیریت منابع انسانی، مدریت فروش و ... به اشتراک بگذاریم

آمار سایت

سلام میبینم که وبلاگ روترکوندید آفرین.حالامنم می خوام بازم از تجربه شخصیم بگم که میدونم میگین دیگه شورشو در آوردی. باشه قول میدم آخریش باشه

من تابستون امسال تو

بخش فنی یه شرکت کامپیوتری کار می کردم البته گه گداریم چون تو بخش فروش  نیرو کم داشتن ناچارا اونجا هم کارمی کردم که اگه تعریف از خود نباشه یه پا آچار فرانسه بودم حالا می خوام تجربه ای که  برام اتفاق افتاد رو براتون بگم:

قضیه مال یه بعد ازظهر گرم تابستونی که من داشتم از خونه میرفتم سرکارکه یه دفع دیدم کوه ریزش کرده ویه قطار(ببخشید خاطراتم با ریز علی قاطی شد)کجا بود آها داشتم می رفتم سر کار که تو راه اتفاقی نیفتادو رسیدم سر کارم داشتم می رفتم توکار گاه که دستور آمد که امروز باید تو بخش فروش باشی چون طبق معمول با کمبود نیرو مواجهیم من با این که بخش فروش رو دوست نداشتم بهر حال قبول کردم. اون روز ما چند تا سیستم نو فروختیم که هرکدوم از خریداران میامدن وسیستماشون رو می بردن تا اینکه ساعت 9شد بخش فنی تعطیل شد و من بودم مهندس شرکت که یکی از مشتریامون با چهرهای بر افروخته وارد شد شروع کرد به بد بیراه گفتن  من که حسابی قاطی کرده بودم رفتم تا جوابشوبدم اما آقای مهندس به من اجازه نداد ازم خواست که ساکت باشم اون بنده خدا همین جوری داشت ادامه می داد  تا این که یکم اروم شد اقای مهندس ازش علت ناراحتیش رو سوال کرد اونم گفت که شما جای  LCD۱۷، LCD۱۹” بهم دادین .  لبخندی که قبلا گفتم رو چهره آقای مهندس نقش بست وگفت من ازتون عذر می خوام ویه LCD دیگه بهش داد اون مشتریم به خاطر رفتارش عذر خواهی کرد رفت. من که دیگه داشتم منفجر میشدم با رفتن مشتری سکوتم رو شکستم گفتم :ازکجا می دونی راست می گفت .اون تو جوابم گفت:به هر حال چه اشتباه از من بود چه از اون باعث شد یه تجربه بد تو ذهن مشتری نقش ببنده و اگر من این کار رو نمی کردم این تجربه رو نتها از ذهنش خارج نمیکرد بلکه روی تصور دیگرانم اثر منفی میگذاشت اما من بااین کارم سعی کردم بگم که حتی اگر اشتباهی کنم بازم در هر حال مشتریم رو حمایت می کنم واز این طریق ذهنیت خوبی رو در ذهن مشتری ایجاد میکنیم البته من نفهمیدم بلا خره حق باکی بود. فرداشم یه برخورد خیلی جدی با کسی که سیستم رو جمع کرده بود داشت تا مطمئن بشه دیگه از این مشکلات پیش نمیاد.

از این قضیه این موضوع رو فهمیدم که ایجاد یه ذهنیت مناسب برای یک مشتری می تونه باعث انتقال این ذهنیت به دیگران بشه والبته بر عکسشم ممکنه یا طبق قانون سوم نیوتن تجربه خوب یا بد  ازبین نمیره بلکه از مشتری به مشتری دیگه انتقال پیدا می کنه.پس سعی کنیم بهترین ذهنیت رو برای خریدارمون ایجاد کنیم تا به این وسیله باعث انتقال این ذهنیت به دیگران بشیم ودر واقع باکمترین هزینه(ایجادیه ذهنیت خوب) ازبهترین تبلیغات برخوردار بشیم.





 
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک

شنبه 15 مرداد ماه سال 1390 ساعت 12:38 | توسط: علی | چاپ مطلب