یک دونده:ره رو آن است که آهسته و پیوسته رود، نه گهی تند و گهی خسته رود.مهسا: تنها راهزنی که دار و ندار آدمی را به یغما می برد اندیشه های منفی خود اوست زیرا هیچ کس جز خود آدمی چیزی به خود نمی دهد و هیچ کس جز خود آدمی چیزی را از خود دریغ نمی دارد. علی:بزرگترین گناه نا امیدی است( امام علی ع). سعیده سیدی: همیشه قیمتی ترین چیزها آنهایی نیستند که در دوردستها دنبالشان میگردیم؛گاهی همه هستی در کنار ماست،واین کم سویی چشمهاست که مارا به بیراهه می اندازد، حسین:ما نمی توانیم دیروز را تغییر دهیم ولی می توانیم فردایمان را با امروز بسازیم. ندامنصوریان:بزرگترین هدفی را که می خواهید تا یکسال دیگر به آن دست یابید مشخص کنی۰ آنتونی رابینز> . ... .در قسمت (ورود ممنوع) منتظر جملاتتون هستم وبلاگ گروهی دانشجویان دانشگاه کاویان

وبلاگ گروهی دانشجویان دانشگاه کاویان
 
ما برآنیم تا نظرات خود را در مورد مسایل مختلف اعم از بازاریابی، مدیریت منابع انسانی، مدریت فروش و ... به اشتراک بگذاریم

آمار سایت

چهارشنبه 1 تیر‌ماه سال 1390 ساعت 00:14 | توسط: zahra | چاپ مطلب

 یک سقا در هند،دو کوزه بزرگ داشت که آنها را به دو سر میله ای آویزان می کرد و روی شانه هایش می گذاشت.در یکی از کوزه ها ترک کوچکی وجود داشت. بنابراین،کوزه سالم همیشه حداکثر مقدار آب را از رودخانه به خانه ارباب می رساند،ولی کوزه شکسته تنها نصف این مقدار را حمل می کرد. به مدت دو سال، این کار هر روز ادامه داشت و سقا یک کوزه و نیم آب را به خانه ارباب می رساند.کوزه سالم به موفقیت خودش افتخار می کرد،موفقیت در رسیدن به هدفی که به منظور آن ساخته شده بود. اما کوزه بیچاره از نقص خود شرمنده بود و از اینکه تنها می توانست نیمی از کار خود را انجام دهد، ناراحت بود.بعد از دو سال، روزی در کنار رودخانه،کوزه شکسته به سقا گفت:((من از خودم شرمنده ام و می خواهم از تو معذرت خواهی کنم)) سقا پرسید:((چه میگویی؟ از چه چیزی شرمنده هستی؟)) کوزه گفت:در این دو سال من تنها توانسته ام نیمی از کاری را که باید، انجام دهم. چون ترکی که در من وجود داشت،باعث نشتی آب در راه بازگشت به خانه اربابت می شد.به همین خاطر ، تو با همه تلاشی که کردی،به نتیجه مطلوب نرسیدی. سقا دلش برای کوزه شکسته سوخت و با همدردی گفت:از تو می خواهم در مسیر بازگشت به خانه ارباب،به گلهای زیبای کنار راه توجه کنی. در حین بالا رفتن از تپه، کوزه شکسته،خورشید را نگاه کرد که چگونه گلهای کنار جاده را گرما می بخشد و این موضوع،او را کمی شاد کرد. اما در پایان راه باز هم احساس ناراحتی کرد.چون باز هم نیمی از آب،نشت کرده بود،برای همین دوباره از صاحبش عذر خواهی کرد. سقا گفت:من از ترک تو خبر داشتم و از آن استفاده کردم.من در کنار راه،گلهایی کاشتم که هر روز وقتی از رودخانه بر می گشتیم،تو به آنها آب داده ای. برای مدت دو سال،من با این گلها خانه اربابم را تزیین کرده ام.بی وجود تو،خانه ارباب تا این حد زیبا نمی شد. و استنباط من در مورد این قضیه:اگر نمی توانیم از توانایی که تقریبا همه برای پیشرفت خود استفاده می کنند بر خوردار باشیم حتما خداوند توانایی دیگری برای ارتقا و پیشرفت در وجود ما قرار داده پس نا امید نباشیم کافیست قدری بیندیشیم (به ویژه در زمینه مدیریت وکار در آینده)  

و اما استنباط شما دوستان؟

.

.

.





 
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک

شنبه 15 مرداد ماه سال 1390 ساعت 12:38 | توسط: علی | چاپ مطلب