X
تبلیغات
زولا
یک دونده:ره رو آن است که آهسته و پیوسته رود، نه گهی تند و گهی خسته رود.مهسا: تنها راهزنی که دار و ندار آدمی را به یغما می برد اندیشه های منفی خود اوست زیرا هیچ کس جز خود آدمی چیزی به خود نمی دهد و هیچ کس جز خود آدمی چیزی را از خود دریغ نمی دارد. علی:بزرگترین گناه نا امیدی است( امام علی ع). سعیده سیدی: همیشه قیمتی ترین چیزها آنهایی نیستند که در دوردستها دنبالشان میگردیم؛گاهی همه هستی در کنار ماست،واین کم سویی چشمهاست که مارا به بیراهه می اندازد، حسین:ما نمی توانیم دیروز را تغییر دهیم ولی می توانیم فردایمان را با امروز بسازیم. ندامنصوریان:بزرگترین هدفی را که می خواهید تا یکسال دیگر به آن دست یابید مشخص کنی۰ آنتونی رابینز> . ... .در قسمت (ورود ممنوع) منتظر جملاتتون هستم وبلاگ گروهی دانشجویان دانشگاه کاویان

وبلاگ گروهی دانشجویان دانشگاه کاویان
 
ما برآنیم تا نظرات خود را در مورد مسایل مختلف اعم از بازاریابی، مدیریت منابع انسانی، مدریت فروش و ... به اشتراک بگذاریم

آمار سایت

یکشنبه 19 تیر‌ماه سال 1390 ساعت 21:30 | توسط: حسین یوسفی نیا | چاپ مطلب

سلام به همه دوستان،من دوباره آمدم واز این که یه دو ماهی نبودم عذر میخوام یه مقدارسرم شلوغ بودالبته بودو نبودم  مثل اینکه زیادم فرقی نداشته خوشبختانه دوستان وبلاگ رو خیلی بهتر از قبل سر پا نگه داشنتد

 خب میرم سراغ طرح سوالم که به صورت یه خاطره براتون می گم ...

                                                                                                                                                                                                                            

من یه روز توکارگاه مشغول کار بودم که از دفتر مدیریت با کارگاه تماس گرفتن که یکی از مشتریا میاد تو کارگاه می خوادبالاسر سیستمش باشه(ظاهرا دفعه اولش بود سیستمش پیش ما می آورده واحتمالااعتماد نداشته) واز قضا از من خواستن رو سیستمش کار کنم این حرف برام عجیب بود چون ورود افراد متفرقه به کارگاه اکیدا ممنوع بودو جالب اینکه آقای مدیر سر این قضیه به هیچ عنوان کوتاه نمیامد(البته دلیلشم جالب بود میگفت نمی خوام بچه های فنی تمرکزشون رو از دست بدن)در هر حال آقای مشتری آمدومنم قبول کردم کارشو انجام بدم یه دوساعتی  روی سیستمش کار کردم وکارشو تمام کردم اون بنده خدام خیلی تشکر کرد ورفت دیگه نتونستم طاقت بیارم رفت سراغ مسئول پذیرش علت این قضیه رو سوال کردم

 اونم گفت:این بنده خدا آمد سیستمش دادبه من،منم بهش رسید دادم وقتی رسید رو گرفت گفت لازم نیست من می خوام برم تو کارگاه تا سیستمم راه میفته اونجا باشم منم بهش گفتم نمیشه،خلاصه از ما انکار از اون اصرار جدل داشت بالا می گرفت که جناب مدیر  تشرف آوردن متوجه تندی صحبتامون شد بعدم علت پرسید منم همه چیز بهش گفتم جناب مدیرم یکم فکر کرد بعدم گفت:باکارگاه هماهنگ کنید ایرادی نداره ایشون می تونند برندتو کارگاه

بعد بهش گفتم همین،شونه هاشو انداخت بالاگفت:آره همین

من که اصلا قانع نشده بودم و می خواستم بدونم جناب مدیرتو اون لحظه به چی فکر می کرده،برا همین رفت سراغشو ازش پرسیدم:چرا به بنده خدا اجازه دادین بیاد تو کارگاه و قانونی که حتی برا فامیلاتونم شکسته نمی شد زیر پا گذاشتین؟

اونم توجواب گفت: بعضی جاها باید قانون رو ندیده گرفت(تودلم گفتم ای پول پرست)انگارذهنم خوندگفت پولشم اصلا برم مهم نبودمن می خواستم با این کار اعتماد سازی کنم

گفتم چطور؟

گفت اون آقا از این به بعدمششتری دائمی ما میشه وهر وقت سیستم شو بیاره میزارش اینجاوبا خیال راحت میره بعدچون به ما اعتماد داره به دوستا و آشناهاش هم مارو پیشنهاد می ده ومن با زیر پا گذاشتن این قانون برای یک نفر،برایnنفر اعتماد سازی کردم وجالب این که همین طورم شد.

خوب حالا شما ها اگه جای آقای مدیربودین چه کار می کردین کوتاه میامدین یا به قانونی که خیلی بهش اعتقاد داشتین پابند می موندید؟  





 
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک

شنبه 15 مرداد ماه سال 1390 ساعت 12:38 | توسط: علی | چاپ مطلب